ندای مرغ( یاهو)
ما پر بسوی فرات بردیم
شطی بر خاطرات بردیم
آغوش چمن بخواب دیدیم
برهرقدحی گلاب دادیم
بال وپر مرغ هوگشودیم
بردامن سبزه هاغنودیم
یک ابر سپید خرمنی شد
نادیده مسیح ارمنی شد
یک جاده پر از نگار بودیم
براسب مرادسوار بودیم
در وقت اذان نماز دادن
صد خیمه ی پر زراز دادن
زنجیر سواره بودو قایق
صد نیزه برون شد از شقایق
این مجمرکان بیقراریست
آواز شب شتر سواریست
برپا شده جشن بیقراری
طفلان همه آغوش نگاری
آمد بسراغ این شبانگاه
فانوس خدا که خفته درماه
ناگاه ندا ز مرغ یاهو
ای شب شکن از نگاه بااو
فرداست سفر بلند درپیش
انجم همگی ببند درپیش
خورشید زمان فرو نشیند
ازمکرجهان فرو نشیند
آب سر چشمه ها تنور است
صد راه زبسته ی عبوراست
هفت هفت همگی جدا گردند
هفتاد ودوتن فدا گردند
طفلی زحسن ستاره باشد
امشب به خدا نظاره باشد
عباس صدای تاب بیند
تفدیده جگر ز آب بیند
آدم ززمین غم بخیزد
حوازدودیده خون بریزد
اندر سر عشقبازی یار
آن زیور جانمازی یار
قاسم سرشوق یار گیرد
در فکرت یار نگار گیرد
جعفر به بهانه تماشا
گشته پسری زاهل طوبی
عون در پی مرکبش روان است
دشمن سر انگشت بدهان است
اکبر نفس زمان بگیرد
حردر پی اوامان بگیرد
اصغر لب عیسوی گشاید
تازنده کند وجان نماید
آوازحسین بگوش آید
باده به سر نیوش آید
در ظهر بلند کربلایی
تک تک گل گل شود جدایی
آغوش پیامبران گشودست
این حادثه برشما ستودست
درگوشه ی کاروان صحرا
خوابنددوکودکان لیلا
درخواب سران به نی ببینن
آسوده زمانه کی ببینند
درشام همه منتظرانن
در زمره ی آن بیخبرانن
اجسادشهان فتاده درخون
سمهای ستورگشته مجنون
برپیکر پاکشان لگدها
اشک گوشه نشین چشم زهرا
زینب به نماز شام خیزد
در محفل بارعام خیزد
سجاد گلوی بسته زنجیر
برکفر زند هزار زبان تیر
در کنج خرابه های شبنم
طفلان بزنن ندا دمادم
ای کفر به تخت نشسته اکنون
ای شاهد پرشکسته اکنون
این جام که سر کشیده ای تو
پایان سخن ندیده ای تو
ما نوگل پاک کاروانیم
ماسینه ی چاک کاروانیم
ما عاشق گلشن بلاییم
ما همدم دشت کربلاییم
ما طالب عرش کبریاییم
ما آل رسول مرتضاییم
ناگاه ندا برآید از او
این جمله صدا بر آید از او
ای زمره ی عاشقان بیایید
ما منتظریم دوان بیایید
عرش دل ما زآن تان باد
دنیا پی کاروانتان باد
تا هست زمین قیامتان هست
بر اهل زمین پیامتان هست
بال وپرتان اگر شکست ست
عالم پیتان بسوک نشست ست
رعنای من
رعنای من هم اینچنین غمگین زآیین شماست
ای بیوفایان زمین کی فتنه در دین شماست
مستانه از خود میشوید با ناکسان پل میشوید
شاید که رسم عاشقی همرزم پروین شماست
شب تاسحر آشفته ام تاوقت مرگ نشکفته ام
این کینه با خلق زمین تخمی زآن کین شماست
تا کی نگاه بر در کنم یادی زحسن شر کنم
بخشی از این شرم سیاه فرمان ننگین شماست
دیوار دل ویران شود تاساحلی سامان شود
این سختی دیوار دل شهری به آزین شماست
دارم دلی آتش فشان از دست این نامردمان
فریاد درد از روی جان خاریست که در زین شماست
تاچون شماهاییدسوارباعلم ودانش بس چکار
برشدزبان ازروزگار این موج فکرین شماست
آید برون دانشگران از خواب ناز افسران
این تازه پوست عالمان ازتخت زرین شماست
گفتند علوم از ماشود دنیا پر از غوغا شود
این دانش بی دانشی آیینی از چین شماست
دل خواهد آرامش کند باعقل خود سازش کند
چشم گر شود دور از نگار از دلق و پوستین شماست
میراث خوبیها کجا تاکوه دل کندد زجا
این تیشه ی نا بودی است کز روی شیرین شماست
درمجمعی حیران شدم گریان به این وآن شدم
زیرا که این مار سیاه پرورده آستین شماست
خواهش کجا بارش کجا درجمع دل سازش کجا
ترسم بگویم من سخن این مزد بالین شماست
آن روزگاران قرین دل بوده بهتر بیش از این
اما نماد نا خوشی از روی سیمین شماست
ترسم زبان گردد بلا بر عاشقی بی مدعا
این مرگ عشق وعاشقی از تیغ کارین شماست
دانم که دنیا در زند چرخی چو بر ساغر زند
گر سنگ زند بر پایتان آن مزد دیرین شماست
بر بام دل مرغا ن حق یا هو کشندش تا فلق
نبودکبوترهای دل چون رقص شاهین شماست
گرچه دلم سنگین شده با جامعه رنگین شده
این همنوایی های من از فکر رنگین شماست
بر خیزم وهجران کنم تا ناز دل در مان کنم
آیا نبود من دگر روشن ز مشکین شماست؟
بی راهه ها باید گشود در تیره ها باید غنود
در انتظار مرغکی باشیم که فرزین شماست
آزاد باید گشت هم از تیره های شام غم
آن سختی های بیش وکم چون سنگ زیرین شماست
گر صادقی باید شنود چون عاشقی دلرا ربود
گرعجب دور از خود کنی دنیا به آمین شماست
اسفندی
اسفندی